ماه روي خويش را در آب مي بيند
سکوت همه جا !
شهر در خواب است
گويي خواب مي بيند
رود اما هيچ تابش نيست
رود همچون شهر خفته، قصد خوابش نيست
رود پيچان است
رود مي پيچد بروي بستري از سنگها
شهر بي جان است...
سايه اي در كنار رود
مي سپارد گام
مي رود آرام
در انتهای هر شب
کنار رود می روم
و روی جریان مغشوش آب روان می نگرم
در آب
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره، این زمین
پاپوش پای خسته ام
و این سقف آسمان
سرپوش چشم بسته ام
و..؟
اما خدای من
هر چه می نگرم
به جز دو بیکرانه
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
که همه زندگیم می لرزد
چون تو را می نگرم، مثل این است که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ ، در تب زرد خزان می نگرم ...
مثل این است که تصویری
را روی جریان مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز..
شب و روز..
شب و روز..
بگذار فراموش کنم
رها کن مرا !
ساحل مرا به خویش نمی خواند
امواج می خروشند
امواج سهمگین
ایا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موجها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
دیده ام بر هر سو که می چرخد نشان از کور سوی امیدی نیست..
فریاد می کشم
فریادم را بازگویی نیست..
..ساحل از دور مرا به وحشت گرداب دیده است
لبخند می زند!!
کدام آشیانه
که می داند که کجا می توان آرام گفت؟ تنها تو !
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست
پر از آیه های دلتنگی ست
سپهر شب زده اینجا تهی ست
و هر بار با غروبی غمزده می آید
پس بیا ، بیا و بیاموز
به من نسیم شدن را..
به من پرنده شدن را..
بیا و من را
این شب زده را ، از ظلمت شبهای بی انتها رهای ده!
..وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش خود بیگانه می شود
و آن پرنده ای که از شاخه پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
و آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف و مبهم
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
..آخر کجایی تو !
که در تواناییت،نواختن ست
که در تو قدرتت ما را دوباره ساختن ست
که هرگز ندانسته ام کیستی!
همیشه خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
آن نام خوب نامی باد
خلاصه کنم ، نبود تو یعنی خاموشی
ولی به گمانم تنها برای من !
خسته از همهمه هجوم موجهای بلند
و خیرگی چشمانم
به غروبی در دور دست ترین جای جهان
رنگ سردیست اینجا
صدای وزش باد
به من می گوید
ته این روز بلند تنهایی ست
..و کسی ز ژرفای وجودم گفت:
من ز مژگان بهارم
دل من دریایی ست
و هیچ راه فراری نیست از این دلتنگی
پنجره ای گشوده نیست به سوی مهتاب
اینجا تاریک تاریک است.
روزای سختیه...نه؟
باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست.
تو سرم چیزایی هست ؟
باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست.
با خودم حرف میزنم
از خودم ...از تو ...از زندگی
شعرامو خط میزنم
از رو بی حوصلگی
این دربند شده
این به پایان رسیده
این خسته ، این سرگشته
ایستاده رو به روی من و خیره در من است
با خود و بی خود از خود
می خوانم در نگاهش تب و تاب رفتن را...
می خوانم که در درونش غوغاها بر پاست
این کیست دگر !؟
که گویی در سینه اش هزاران گل امید پرپر شده
گفتم به خویش
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رویم شکست !
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و بازنگشتن ها را...
مرا تا بیابان بی انتها جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
ای به پایان رساندیده
ای آغاز گردان
و هر سازی
که میبینم بد آهنگ است...
بیا ره توشه برداریم،
و قدم در راه بی بازگشت بگذاریم...
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!...
روزگار غریبی است...
چه باید کرد ؟
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
تو مهری ، تو ماهی
تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی تو پاکی تو چون ژاله صبحگاهی بهاری
تو برگی تو باری ، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری
تو سرچشمه نوری
نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری ، تو شوری
تو روحی ، تو جانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی
تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابنکی
تو خورشید خاکی
تو موجی ، نسیمی ، نسیمی که از توست امواج دریا
تو وجدی ، تو شوری
تو گلهای باغی
تو مدهوش و مستی ، تو هستی
تو ای مایه شوق ، شادی من ، تو ای گوهر پاک آزادی من
------------------------------------------------------------------------
اینجا نگاه کن که نه آغازی،
اینجا نگاه کن که نه انجامی ست.
در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامی تنهایی،
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
دردی،
__عظیم دردی ست
با خویشتن نشستن،
در خویشتن ش ک س ت ن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خوانمت هنوز
آری، هنوز هم،
دریای آرزو،
در سینه شکسته من موج می زند.
ولی افسوس،
افسوس که خاموش گشته در من آن شعله سرکش...
من ، با کدام امید...؟
این با حریق هق هق گریه
این در نگاهش سیلی از اندوه
این در درون سینه اش بسی درد
این شبگرد ؟
این سایه من بود
این از خود و از غیر دل کنده
این سینه اش از حسرت و اندوه مالامال
از اضطرابی سخت آکنده
این سایه من بود
این بار غم بر دوش
این خاموش
این سایه من بود که می گفت
بار اندوه دردش را
که سر درون چاه غم می برد
می کشت آنجا آه سردش را
این سایه من بود که در کوچه باغ
آواز حسرتبار سر می داد
این سایه من بود که می گفت با تو
من دگر نمی گویم که با من باش ...!!!
گفتی که بود؟
این سایه من بود
این سایه من بود که نومید می گردید
در کوچه باغ خاطرات خویش
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
شاید هم آبی تر !
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
و من امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد....
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم !؟
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه پژمرده می شود از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند،
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار من...
...و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی تو
بی طلوع
خاموش گشته ام...
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
عقاب تيزپر دشتهاي استغـنا
اسير پنجه تقدير ميشود گاهي
صداي زمزمه عاشقان آزادي
فغان و ناله شبگير ميشود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته من تير ميشود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد بگير
مگو چنين و چنان دير ميشود گاهي
بسوي خويش مرا ميكشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجير ميشود گاهي...
نه شوری مانده در دلها ، ...
...و اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از و حشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو
در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست !
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد ...!
يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد
اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو
برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز
به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود
اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو
پنداشتی
چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
بی درد
سنگ ساکت بی دردم ؟
نه
قله ام
بلندترین قله غرور
اینک درون سینه من التهابهاست
هرگز گمان مبر
شد خاطرات تلخ فراموشم
هر چند
مپندار کوه ساکت و سردم ! نه !
آتشفشان مرده خاموشم .
بعد از او ديگر چه مي پائيم ؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم .
گفت بهار
خندیدم و گفتم
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفت پرنده... ؟
گفتم اینجال پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفت
درون چشم تو دیگر... ؟
گفت دیگر نشان از باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست!
كه بس دور است بين ما
كه اين سو
كه اين سو مردي
و هزاران بار مردن ، رنج بردن
با خمي در قامت از اين راه دشوار
كه اين سو دستها خشكيده ، دل مرده
به ظاهر خندهاي بر لب
و گاهي حرفهاي پيچ در پيچ و هم هيچ
و گهگاهي
و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز
واي بر من ، گر تو آن گم كردهام باشي
كه بس دور است بين ما
كه آن سو
كه آن سو نازنيني ، غنچهاي شاداب و صدها آرزو بر دل
دلي گهواره عشقي، كه چندي بيش نيست شايد
و از بازيچه بودن سخت بيزار است
واي بر من، گر تو آن گم كردهام باشي
كه بس دور است بين ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
ببینید این سایه های صامت و یخ بسته ی مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه میخواهند ؟!
ادامه مطلب را بخوانيد
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني
ولي در كلبه تاريك جان من،نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخیست
كه گلهاي غمم را آبياري ميكند
شبها اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند اندوهی است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
درتيره چال مرگ دهشتزا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم
پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را
به خون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا
ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن
كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي مرا !
در دوران ما ...
هر ماسه ی تک افتاده از هر صحرای تنها ،
مظهر حماسه ی یک زندگی ِانسانیست ..
در هر حماسه ی تک افتاده ی هر صحرای تنها ،
قطره خون شریان گم کرده ی یک انسانِ ِقرن ما زندانیست !
من خبر از هزاران لب بوسه ندیده دارم
که التهاب بوسه آفرینشان را
گرمی ِبخون آغشته ی ماسه ها ، خوردند ..
من خبر از هزاران بوسه ی لب ندیده دارم
که ناشکفته :
در پژمردگی هزاران لاله ی سرگردان ــ در هزاران صحرای گمنام :
مردند ...
دوران ما ...
دوران عصیان صامت اشکهای پنهانی ست ...
اشکهای تیره بختی که نه زبان دارند بخاطر فریاد کردن ..
نه دامنی برای فرو ریختن ..
نه قطره خونی پاک ، بخاطر در هم آمیختن ..
..
و در بیکران این همه اشک صاحب گم کرده ،
من خبر از هزاران شعر نسروده :
هزاران شعر یتیم دارم
که پدرانشان را
سرایندگانشان را
گم کرده اند !
ای شُعرای دوران !
ای پدران زنده ی مشتی فرزندِ یتیم !
مژه ها ، ابروها ، طره ها را
بار ستایش خسته کرده است !
نان ، گرسنه است !
بالا تر از نان ، چشمه ها : تشنه اند !
تجلی دهنده ی درخشندگی اشعه ی آفتاب
رخشندگی تصادفی اشک ابرهاست !
و پناهگاه لاله های صحرائی
در این دوران عصیان صامت ماسه ها ،
گوشه کنار ماتم زده ی قبرهاست !
..
کمر سالخوردگان را شیرینی خاطرات گذشته شکسته ،
و پشت جوانان را ، وحشت فرداهای نگران !
خون در شریان بشریت عزادار است
و هر ماسه ی تک افتاده ، در صحرای تنها
مظهر حماسه ی یک زندگی انسانیست...
